شيخ حسين انصاريان
429
اهل بيت (ع) عرشيان فرش نشين (فارسى)
حضرت فاطمه عليها السلام پاسخ داد : وَ عَلَيْكَ السَّلامُ ، كيستى ؟ گفت : پيرمردى از باديه نشينانم . از سرزمينى دور دست نزد پدرت سرور آدميان آمدم و من اى دختر محمّد ! برهنه و گرسنهام ، به من بذل محبتى كنيد ، خدا شما را مورد رحمت خود قرار دهد . در آن موقعيّت سه روز بود كه حضرت رسول و فاطمه و على اهل بيت عليهم السلام چيزى نخورده بودند و رسول خدا از اين برنامه آگاه بود . حضرت زهرا عليها السلام پوست گوسپندى را كه دباغى شده بود و حسن و حسين عليهما السلام روى آن مىخوابيدند برداشت و فرمود : اى ميهمان ما ! اين پوست را بگير و برو ، اميد است خدا بهتر از اين را نصيب تو كند . اعرابى گفت : اى دختر پيامبر ! من از گرسنگى خويش نزد تو شكوه آوردهام ، تو پوست گوسپندى را به من مرحمت كردى ! من با اين گرسنگى كه دارم با اين پوست چه كنم ؟ ! هنگامى كه حضرت اين سخنان را از او شنيد ، گردنبندى كه فاطمه فرزند حمزه دختر عمويش به او هديه كرده بود از گردن باز كرد و به اعرابى داده ، فرمود : اين گردنبند را بگير و به فروش ! اميد است خدا بهتر از اين را به تو بدهد . اعرابى گردنبند را گرفته ، نزد پيامبر صلى الله عليه و آله به مسجد برد و آن حضرت هنوز در ميان يارانش نشسته بود ، اعرابى گفت : اى پيامبر ! دخترت فاطمه اين گردنبند را به من داده ، گفته آن را به فروش ، اميد است خدا كارت را به سامان رساند . پيامبر صلى الله عليه و آله گريست ، و فرمود : چگونه كارت را به سامان نرساند در حالى كه فاطمه دختر محمّد كه سرور دختران حضرت آدم است آن را به تو هديه كرده است .